![]() |
![]() |
|
| عشــــق بـــازي را تـحمــل بــايــد اي دل پـاي دار |
|
زلف مشكين گر زدســت زلــف مشـكينت خــطايـي رفـت ، رفـت ور زهــــــندوي شمـا بـر مـا جفـــايي رفـت ، رفـت برق عشق ارخرمن پشمينـه پوشي سوخت ، سوخت جـور شـاه کامـران چـون بـر گــدایـی رفـت، رفـت در طـــريقت رنجــــش خـاطر نبــاشــــد مــي بيــار هـركدورت را كه بيني چون صفـايـي رفـت ، رفـت عشــــق بـــازي را تـحمــل بــايــد اي دل پـاي دار گـرمـلالي بــود بــود و گـر خـطايـي رفـت ، رفـت گــر دلــي ازغــــمـزه دلـــدار بــاري بـــرد ، بـــرد ورمـيــان جــان جــانــان مــاجـرايـي رفـت ، رفـت از سـخـن چينـــان مــلالــت هــا پـديـد آمــد ولـــي گـر ميــان هـمـنشينـــان نــاســزايــي رفـت ، رفـت عــيـب حـافــظ گــومـكن واعـظ كه رفـت از خـانقـاه پــاي آزادي چـــه بنـــدي گـر بجـايـي رفـت ، رفـت
<<حافظ>>
|
|
+ نوشته شده در
Thu 25 Dec 2008ساعت 0:10 توسط مسیح |
|
|
بازنده عشق
گفتی برو , گفتم به چشم این بود کلام آخرین گفتی خداحافظ تو گفتم همین؟ گفتی همین! گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر میزدم با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم بازی عشق تو را جانانه باختم مثل بازنده خوب مردانه باختم همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن میزدم قلعه دل, اسب غرور, لشکر تار و مار عشق دادم به ناز رخ تو گفتم ببر هر چی که هست رفیق جلد چیره دست گفتی تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست |
|
+ نوشته شده در
Sun 5 Oct 2008ساعت 22:10 توسط مسیح |
|
|
جام تهی
همه می پرسند چیست در زمزمه مبهم آب چیست درهمهمه دلکش برگ چیست در بازی آن ابر سپید روی این آبی آرام بلند که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش کبوتر چیست در کوشش بی حاصل موج چیست در خنده جام که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به این آبی آرام بلند نه به این خلوت خاموش کبوترها نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت ، همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را، تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من ، تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر، تو ببند تو بخواه.... پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من ، تنها تو بمان در رگ ساغرهستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
Tue 5 Aug 2008ساعت 0:46 توسط مسیح |
|
|
غـم هِجـر
هوای وصل وغم هجـر و شـور مینـا مُـرد بـرو ، بـروکه دگرهـرچـه بود درمـا مُـرد لب خموش مرا بین که نغمه سازتو نیست به نـای من چه کنم ، نغمه های گـویا مُـرد به چشـم تیـره مـن راز عاشقی گـم شـد میـان لاله او شمـع شـام فـرسـا مُـرد به دامان تو نگیرد شـرار ما ای دوسـت درون سـینـــهً مــا آتــش تـمـّنــا مُـرد ستـاره سـحــری بــود عشــق بـی ثمـرم میان جمع بدرخـشیـد ، لیـک تنهـا مُـرد نــدیــد جـلـــوه او چشــم آشنـایـی را گلی دمیـد به صحـرا وهم به صحـرا مُـرد دریـغ و درد ، مـگـر داستـان عشقـم بـود شکوفه ای که شبانگه شکُفت و فردا مُـرد زدیده کـَـس و نـا کـَـس نهان نمـاند، دریغ چـو آفتـاب به گاه غــروب رســوا مُـرد
|
|
+ نوشته شده در
Tue 22 Jul 2008ساعت 3:25 توسط مسیح |
|
|
غریب احساس میکنم که غریبم میانتان بیگانه با نگاه شما با زبانتان بال مرا به سنگ شکستند وخواستند عادت کنم به کوچکی آسمانتان قندیل های یخ دلتان را گرفته است دیریست رخنه کرده زمستان به جانتان اینجا چقدر چلچله در برف مرده است در شهر بی سخاوت بی آب و دانتان دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست از پا فتاده زخمی زخم زبانتان خود را کنار ثانیه ها دفن می کنم شاید ، چنین جدا بشوم از زمانتان تنها رها کنید مرا تا بمیرم ، آه احساس میکنم که غریبم میانتان
|
|
+ نوشته شده در
Fri 4 Jul 2008ساعت 21:20 توسط مسیح |
|
|
خوشبختی شاید خوشبختی ، دیدن لبخند کودکی در آغوش گل شقایق باشد شاید خوشبختی ، دیدن اسبی در سرزمین یخبندان آرزوهاست شاید خوشبختی ، ریختن قطره اشکی از شادیست شاید آمیخته به عشق شاید آمیخته به دوستی شاید دیدن رویایی زیباست لیک در قطره اشکی که در دریای طوفانی زندگی موج می زند در آسمان آبی آرزوها آنرا نباید جست به افق ناملایم فرداها آنرا نباید سپرد دیده بگشا.... گلبرگهای زیبای زندگی را بنگر و به زیبایی لحظه ایمان آور
|
|
+ نوشته شده در
Tue 24 Jun 2008ساعت 23:3 توسط مسیح |
|
|
بگذار با یاد تو آغاز کنم با لحظه ای از عشق تو پرواز کنم در خلوت رویای تو بگذار امشب بنشینم و عاشقانه آواز کنم دل تنگ نگاه تو شدم خورشیدم بگذار که تا چشم تو پرواز کنم یک لحظه مرا بنگر و درمانم کن تا زندگی ام ز تو آغاز کنم سودای تو فریادی از آتش دارد کاش از پس این شعله دهان باز کنم دریغا که از من جدایی هنوز بر عشقم بی اعتنایی هنوز نشستم به پای تو اما چه سود که ای خوب من بی وفایی هنوز چه شبها که فریاد کردم ترا نفهمیدی و بی صدایی هنوز من از عشق تو سوختم چو شمع چو دریا بی انتهایی هنوز بیا و بیافروز شمع دلم که باور کنم با صفایی هنوز
|
|
+ نوشته شده در
Sun 15 Jun 2008ساعت 22:18 توسط مسیح |
|
|
هوای بارونی
یه روز دلم گرفته بود مثل هوای بارونی از اون هواها که خودت حال و هواشو می دونی اگه بشه با واژه ها حالم و تعریف بکنم تو هم منو، شعر منو با همه حِست می خونی یه حالی داشتم که نگو یه حالی داشتم که نپر س یه تیکه از روحم و من جایی گذاشتم که نپرس یه جایی که میگردم و دوباره پیداش میکنم حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش میکنم اسم قشنگ شهرم و تو میدونی چی میذارم دونه دونه کوچه ها شو به اِِسمای کی میذارم آخه تو هم مثل منی مثل دلای ایرونی وقتی هوا ابری میشه حال و هوامو می دونی
دل من یه روز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دنیا زد و رفت پاشنه کفش فرارو ور کشید آستین همت و بالا زد و رفت یه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توی شیشه فردا زد و رفت دفتر گذشته ها رو پاره کرد نامه فرداهارو تا زد و رفت حیونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوا زد و رفت زنده ها خیلی براش کهنه بودن خودشو تو مرده ها جا زد و رفت هوای تازه دلش می خواست ولی آخرش توی غبارا زد و رفت دنبال کلید خوشبختی میگشت خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
محمد علی بهمنی
|
|
+ نوشته شده در
Mon 26 May 2008ساعت 21:59 توسط مسیح |
|
|
تو کی هستی ؟ تو کی هستی که نگاهت مثل قصه پر رازه ؟ تو کی هستی که تو این شب نفست غیر مجازه ؟ تو کی هستی که با اسمت پشت سایه ها می لرزه ؟ تو کی هستی که حضورت واسه من تنها نیازه ؟ با منی مثل خود من ، مثل تن ، مثل یه پیرهن اما بین دستای ما فاصله دور و درازه بزار از تو گَر بگیرم ، بزار آفتابی بمیرم آخه این کولی یه عمره واسه تو ترانه سازه با تو فردا رو می بینم ، سیب خورشید و می چینم با تو من صد تا کتابم اونم از شعرهای تازه چه نگاه بی نقابی ، چه ترانه های نابی انگاری تمام دنیا توی اون چشمای نازه صد تا میحونه بسته پشت پلک تو نشسته چرا چشماتو می بندی ؟ بگو کی میخونه بازه ؟ دل بده به زخمی درد که صدامو نقطه چین کرد انگاری تو ختم آواز صدای گریه سازه
یغما گلرویی
|
|
+ نوشته شده در
Sat 26 Apr 2008ساعت 20:52 توسط مسیح |
|
|
عشق تلخ
نیمه شب آواره و بی حس و حال دل بیاد آورد ایام وصال! یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت خاطرات اولین دیدار را آن دو چشم مست آهو وار را چون من از تکرار او هم خسته بود هم نشین و هم زبان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن عمری که با او شد بسر دم به دم این عشق می شد بیشتر گفتگوها بین ما آغاز شد گر گشایی چشم دل ،زیباست دل گرتو زورق بان شوی ، دریاست دل در پی عشق تو سرگردان شده من تو را بس دوست میدارم ،بدان شوق وصلت را بسر دارم ، بدان با تو شادی می شود غمهای من با تو زیبا می شود فردای من دل ز جادوی رخت افسون شده عالم از زیباییت مجنون شده طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش بهر کس جز او در این دل جا نبود همچو عشق من گلی زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود طاقت خوشبختی ما را نداشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت حسرت و رنج فراوان بود و بس در غمش مجنون عاشق کم نبود سهم من از عشق، جز ماتم نبود ساده ام آن عهد و پیمان را شکست این خبر ناگه پشتم را شکست خصم جان و تشنه ی خون من است این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد با چنین تقدیر بد تدبیر نیست باده نوش غصه ی او من شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم سوخت بی پروا پر پروانه را!!! بعد از این حتی تو اسمم را نبر دیشب از کف رفت، فردا را نگر برمن و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟ ماهی بیچاره اما مرده بود!!! باش با او یاد تو ما را بس است !!!
|
|
+ نوشته شده در
Fri 8 Feb 2008ساعت 20:39 توسط مسیح |
|
|
بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگه ات هیچ نیافتاد به راهی که گذشتی چو در خانه ببستم ، دگر از پای نشستم گویا زلزله آمد گویا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی زبر من که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم هما میرافشار
|
|
+ نوشته شده در
Thu 10 Jan 2008ساعت 0:36 توسط مسیح |
|
|
این شعر از سروده های زنده یاد دکتر قیصرامین پور می باشد در انتها فایل دکلمه آن قرار دارد که در صورت تمایل با کلیک روی آن می توانید گوش دهید
آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود، صدادرگلوشکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه دل ما در گلو شکست سر بسته ماند بغض گره خورده دلم آنکه گریه های عقده گشادرگلو شکست ای داد کس به داغ دل باغ ، دل نداد ای وای های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت آیا ز یاد رفت و چرا در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست
|
|
+ نوشته شده در
Mon 24 Dec 2007ساعت 19:50 توسط مسیح |
|
|
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من من بچه بودم ، اونم بچه بود سرم و بالا کردم ، سرش و بالا کرد دید که منو می شناسه ، خندیدم گفت دوستیم ، گفتم دوست دوست گفت : تا کجا ؟ گفتم : دوستی که تا نداره ؟! گفت : تا مرگ خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره گفت : باشه ، تا پس از مرگ گفتم : نه ، نه ، نه ، تا نداره گفت قبول ، تا اونجا که همه زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم ؟ تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشه من تو با هم دوستیم ؟ خندیدم و گفتم : تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بزار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمی زارم نگام کرد ، نگاش کردم باور نمی کرد می دونستم اون می خواد حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم گفتم باشه تو بزار گفت : شکلات هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من گفت باشه ، گفتم باشه هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات تو دست من باز همدیگر و نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست من تندی شکلاتمو باز می کردم و می ذاشتم تو دهنم تند تند اونو می مکیدم می گفت شکمو ، تو دوست شکمویه منی و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچیک و قشنگ گفتم بخورش ، می گفت نه تموم میشه می خوام تموم نشه ، می خوام برای همیشه بمونه صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمی خورد من همشو خورده بودم گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه بخوره یا کرما اونوقت چیکار می کنی ؟ می گفت مواظبشون هستم می گفت می خوام نگشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم : نه ، تا نداره ، دوستی که تا نداره یکسال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیست ساله که شده من بزرگ شدم ، اونم بزرگ شده من همه شکلاتامو خوردم ، اون همه شکلاتاشو نگه داشته اون اومده تا امشب خداحافظی کنه می خواد بره ، بره اون دور دورا می گه می رم اما زود بر می گردم !! من می دونم میره و برنمی گرده می دونم برنمی گرده یادش رفت یه شکلات به من بده من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم : این شکلات برای خوردنه یه شکلات هم گذاشتم اون دستش اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت یادش رفت که صندوقی داره برای شکلاتاش هر دو رو خورد خندیدم ... ! می دونستم دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه !! خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومشو نخورده حالا با یه صندوق شکلات نخورده چی میکنه ؟؟
|
|
+ نوشته شده در
Thu 6 Dec 2007ساعت 3:13 توسط مسیح |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر ، صدا کردم . تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت ،دعا کردم. پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس ترا از بین گلهایی که در تنهاییم رویید ، با حسرت جدا کردم. و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم ، گفتی: "دلم حیران و سر گردان چشمانیست رویایی ، و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ، ترا در دشتی از تنهایی و حسرت ، رها کردم. " همین بود آخرین حرفت ، و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ، حریم چشمهایم را ، به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید ، وا کردم. نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا !؟ شاید خطا کردم ! و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ، نمی دانم تا کی ؟ برای چه ؟ ولی رفتی !!! و بعد از رفتنت ، باران چه معصومانه می بارید. و بعد از رفتنت ، یک قلب دریایی ترک برداشت. و بعد رفتنت ، رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد. و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره ، با مهربانی دانه بر می داشت ، تمام بالهایش غرق در انبوه غربت شد. و بعد از رفتن تو ،آسمان چشمهایم خیس باران شد. و بعد از رفتنت ، انگار کسی حس کرد ، من بی تو ، تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد ،من بی تو ، هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد. و بعد از رفتنت ، دریا چه بغضی کرد. کسی فهمید ، تو نام مرا از یاد خواهی برد. و من با آنکه می دانم ، تو هرگز نام مرا با عبور سبز خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام ، برگرد. ! برگرد ، ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟ و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره ، آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب تو، خطا کردم. و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید ، کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است. و من در اوج پاییزی ترین ویرانه یک دل ، میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر، نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان ، باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت ، دعا کردم . نمی دانم چرا ؟ ....
مریم حیدر زاده
|
|
+ نوشته شده در
Sat 24 Nov 2007ساعت 23:20 توسط مسیح |
|
|
این شعر از سروده های آقای حمید رجایی است . درانتها فایل صوتی دکلمه آن قرار دارد که در صورت تمایل می تونید با کلیک بر روی آن گوش دهید .
حالم بد نيست غم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب خنجری بر قلب بيمارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست سنگ را بستند و سگ آزاد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است در ميان خلق سر در گم شدم بعد از اين بابی کسی خو می کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم،بت پرستی کار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن! من نمی گويم که خاموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش آه! در شهر شما ياری نبود وای! رسم شهرتان بيداد بود از درو ديوارتان خون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد آسمان خالی شد از فريادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت چند روزی هست حالم ديدنیست گاه بر روی زمين زل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت ما زياران چشم ياری داشتيم
|
|
+ نوشته شده در
Tue 16 Oct 2007ساعت 20:40 توسط مسیح |
|
|
برای شنیدن شعرها بر روی نام شاعر ویا خود شعر کلیک کنید برای دانلود روی شعر راست کلیک کرده و گزینه ...save target as را انتخاب کنید
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
Fri 5 Oct 2007ساعت 16:50 توسط مسیح |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
قاصدک به همون رسم قدیم ,که با هم حرف می زدیم زیر گنبد کبود, باز می گم ,یکی بود یکی نبود قدیما پنجره های خونه ها ,رو به صحرا وا می شد خورشید از بالای کوه ,خیلی زود پیدا می شد جلوی پنجره ها اینهمه پرده نبود , دیوار نبود تو هوای اون روزا ,اینهمه دود نبود ,غبار نبود قدیما میشد کنار پنجره ,بشینی دروازه ها رو ببینی آخه شهرای قدیم دروازه داشت مث شهر خودمون ,که همه دروازه هاش آوازه داشت یه روز از همون روزا ,صبح زود, یه قاصدک سوار باد خنک ,اومد از پنجره تو دامن گلرخ کوچولو دختر خوشگل شهر ,گونه هاش مثل هلو بچه ها هیچ می دونید ,قاصدکا همیشه مژده میارن واسه ما اینو گلرخ می دونست ,شایدم شنیده بود شایدم خودش با چشماش دیده بود که همیشه قاصدک ,با خودش مژده داره ,خبر خوب میاره شایدم قاصدک اینو می دونست ,که چرا همیشه از صبح تا غروب گلرخ این دختر خوب ,از پای پنجره اونور نمی ره هر کی از بیرون دروازه میاد ,گلرخ ,سراغ چه کسی را میگیره قاصدک ,مژده می خوام ,مژده می خوام , د بگو ,خبر چی آوردی برام از کجا ,از پیش کی میای بگو , واسه گفتن چی میای بگو قاصدک ,راسته که تو خوش خبری , از همه قاصدا مهربون تری همه میگن ,اونی که رفته میاد , یا همین هفته ,یا اون هفته میاد صبح تا شب چشام به این دروازه هاست , آخه پس اونی که میگن میاد کجاست؟ نکنه گم شده باشه قاصدک , قاطی مردم شده باشه قاصدک ندونه راه خونه کدوم وره , نکنه شیطونه اونو ببره قاصدک ,دلم براش شور میزنه , نکنه دلش یه وقتی بشکنه آخه اون خیلی ظریفه قاصدک , مث روحه من لطیفه قاصدک قاصدک ,ترو خدا راست بگو , اگه اون فقط یه رویاست بگو قاصدک ,حرفای گلرخ رو شنفت , قاصدک ,هیچی نگفت ,هیچی نگفت صدای سبز درخت ,صدای آبی آب , صدای سرخ خروس توی آبادی خواب آسمون صاف و قشنگ ,همه جا آفتابی رنگ , اما گلرخ تو خونه ,منتظر با دل تنگ چرا لالی قاصدک ,نکنه خواب و خیالی قاصدک یه دفعه چی شد زبون تو, چی شد , قلب پاک و مهربون تو چی شد چی شده ,چرا جوابی نمیدی , نکنه هنوز تو اونو ندیدی حرف بزن ,ترو خدا حرف بزن , نکنه اون دیگه قهر کرده با من قاصدک ,ترو خدا از اون بگو , از زمین خیلی ها گفتن تو از آسمون بگو چی شده ,چرا زبون بسته شدی , نکنه تو هم ازم خسته شدی گاهی وقتا دل گلرخ می گرفت , مثل گاهی که دل ما می گیره مثل وقتی که هوا بارونی نیست , اما یهو دل ابرا میگیره گاهی وقتا آدما یه دفعه از همه چیز دل میکنند اما پیداست که دارن ,خودشونو یه جوری گول می زنند قاصدک ,می خواد بیاد ,می خواد نیاد , به جهنم اگه ما رو نمی خواد دیگه خوب شناختمش ,شناختمش , می دونی ,من خودم اونو ساختمش حالا هم خودم خرابش می کنم , از تو رویاهام جوابش می کنم قاصدک ,حرفای گلرخ را شنفت , قاصدک هیچی نگفت ,هیچی نگفت راستی یادمون باشه ,اگه رویا نباشه , خوابمون شبیه بیداری می شه نمی خوام بگم که بیداری بده , خوبه ,خیلی خوبه اما شب و روز خیلی تکراری میشه قاصدک ,اون آخه مال خودمه , واسه من ,اون نه زیاده ,نه کمه زودتر از هر کسی من شناختمش ,هر چی باشه خودم اونو ساختمش حالا هم حیف خرابش بکنم , از تو آیینه جوابش بکنم قاصدک ,بگو بیاد ,بگو بیاد , بگو گلرخ ,همیشه تورو می خواد قاصدک ,حرفای گلرخ رو شنفت , رفت و پیش همه گفت
|
|
+ نوشته شده در
Thu 4 Oct 2007ساعت 11:40 توسط مسیح |
|
|
برای شنیدن شعرها کافیست روی نام شعر یا خود شعر کلیک کنید برای دانلود روی شعر کلیک راست کرده و گزینه.... Save Target As را انتخاب کنید
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
Sun 30 Sep 2007ساعت 23:30 توسط مسیح |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
قطعه ای از قصیده آبی خاکستری سیاه (حمید مصدق) من در آیینه رخ خود دیدم به تو حق دادم آه می بینم , می بینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی ... من چه دارم که ترا در خور ؟ هیچ ! من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ ! تو همه هستی من , هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری؟ همه چیز ! تو چه کم داری؟ هیچ ! ** بی تو در می یابم چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را کاهش جان من این شعر من است آرزو میکردم که تو خواننده شعرم باشی راستی شعر مرا می خوانی ؟ نه دریغا هرگز ! باورم نیست که خواننده شعرم باشی کاشکی شعر مرا می خواندی ** بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه بی تو سر گردان تر از پژواکم در کوه گردبادم در دشت برگ پاییزم در پنجه باد بی تو سر گردان تر از نسیم سحرم از نسیم سحر سرگردان بی سر وبی سامان بی تو ,اشکم , دردم , آهم آشیان برده ز یاد مرغ درمانده به شب گمراهم بی تو خاکستر سردم , خاموش نتپد دیگر در سینه من دل با شوق نه مرا بر لب بانگ شادی نه خروش بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد وندراین دوره بی دادگری ها هر دم کاستن , کاهیدن کاهش جانم , کم کم چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟ بی تو مردم , مردم ** گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید آنزمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی روی ترا کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجیب عاقبت مرد! افسوس کاشکی میدیدم من به خود میگویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد !؟
فایل صوتی دکلمه شعر قسمت دوم( دانلود )
|
|
+ نوشته شده در
Sat 29 Sep 2007ساعت 15:9 توسط مسیح |
|
|
قطعه ای از قصیده آبی خاکستری سیاه (حمید مصدق) من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی تو ام من در این تاریکی من در این تیره شب جان فرسا زایر ظلمت گیسوی تو ام گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطر آلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو , من بوسه زن بر سر هر مو ج گذر میکردم کاش بر این شط مواج سیاه همه عمر سفر میکردم من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه من گرم رقصی موزون کاشکی پنجه من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست چشم من چشمه زاینده اشک گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ابر خاکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت سخت دلگیر تر است شوق باز آمدنم سوی تو هم هست اما تلخی سرد کدورت در تو پای پوینده راهم بسته ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته ** وای باران , باران شیشه پنجره را باران شست از دل من چه کسی نقش ترا خواهد شست آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران , باران پر مرغان نگاهم را شست ** خواب رویای فراموشیهاست خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم و ندایی که به من می گوید گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است ** دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند آسمانها آبی پر مرغان صداقت آبی است دیده در آیینه صبح ترا می بیند از گریبان تو صبح صادق می گشاید پر و بال تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری ؟ نه از آن پاک تری تو بهاری ؟ نه بهاران از توست از تو میگیرد وام هر بهار این همه زیبایی را
|
|
+ نوشته شده در
Thu 27 Sep 2007ساعت 0:25 توسط مسیح |
|
|
ماهی پولک طلا یکی بود یکی نبود, زیر گنبد کبود روی رف تنگ بلور, توی تنگ یه ماهی بود ماهی پولک طلا, رو تنش بازی نور باله هاش رنگین کمون, چشم بد الهی دور اما انگار تو دلش, یه غم قدیمی بود تو دلش یه عالمه ,حرفای صمیمی بود با صدای بی صدا ,لابلای صدفا زیر لب میگفت که هی , روزگار بی وفا تک و تنها توی تنگ , دارم از دست میرم آخرش هم می دونم, باید اینجا بمیرم |